تبليغاتX
کنج دل ....

کنج دل ....

ــپرواز را بـــخــاطـــر ــبـسپـــار پـــرنده م ردنيــــــ ـ ـ سـ ت

همتون تنهایین…. همراه اول دروغ میگه…!!!!

ایرانسل

 

نوشته شده در چهارشنبه 1391/03/03ساعت 18:58 توسط Ye_Aber|

میگن یه نخ سیگار آدم رو آروم میکنه

من موندم این هم آدم قد یه نخ سیگار نیستن؟؟!

 

نوشته شده در سه شنبه 1391/03/02ساعت 18:48 توسط Ye_Aber|

روزی چشم به دوستانش «حواس»گفت:«من در پشت این دره ها کوهی را می بینم که پوشیده از مه است.به راستی که چه کوه زیبایی است

گوش لحظه ای به گفته های چشم گوش داد و گفت :«آن کوهی را که میبینی کجاست؟ من صدایش را نمی شنوم

آنگاه دست گفت :«من بیهوده میکوشم آن کوه را لمس کنم،آنجا هیچ کوهی نیست

بینی گفت :«من وجود کوهی را درک نمیکنم.زیرا نمی توانم آنرا ببویم.پس کوهی آنجا نیست

سپس چشم به سوی دیگر نگاه کرد و با خود خندید،در حالی که حواس دیگر درباره ی چیزی که چشم را به گمراهی افکنده است تا چنین خیالبافی هایی کند،سرگرم بحث شدند و به این نتیجه رسیدند که بی شک چشم عقلش را از دست داده و از راه بدر شده است!

منبع:کتاب پیامبر و دیوانه.فصل دیوانه.جبران خلیل جبران

نوشته شده در سه شنبه 1391/03/02ساعت 1:5 توسط Shayan|

گذشته ای را که پشت سر گذاشتی دیدی؟

آن جوانی نازنین را از بین بردی

برای مشتی خاک خودت را خسته می کنی

در دنیا به جز مرگ همه چیز دروغ است

دروغ همه چیز دروغ

در دنیا به جز مرگ همه چیز دروغ است

زمان هیچ کس را شبیه خودش نمی کند

بهار بی حساب شکوفه ها را می شکفد

آیا می توانی شاخه ای را که نشکفته شکوفا کنی؟

در دنیا به جز مرگ همه چیز دروغ است

شکوه نکن که کوه ها خبر ندارند

چشم هایت را با دستانت بسته ای

فایده ای ندارد نهالی را که دیر کاشته شده باشد

در دنیا به جز مرگ همه چیز دروغ است

نوشته شده در سه شنبه 1391/03/02ساعت 0:43 توسط Shayan|

آخر قصه ی ما را همان اول لو دادند!
همانجایی که گفتند: یکی بود یکی نبود..

.

نوشته شده در دوشنبه 1391/03/01ساعت 19:55 توسط Taravat|

خدایا وقت داشتى تقدیر ما رو درست کن،

قسمت آسفالتش افتاده رو دهن ما

 

نوشته شده در دوشنبه 1391/03/01ساعت 18:30 توسط Ye_Aber|

هیس!

ساکت!!!

آهسته بروید!

آهسته بیایید!

اینجا وجدان ها

همه خوابند…!

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/31ساعت 19:44 توسط Ye_Aber|

چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد.

او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.

عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.

پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد.

بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید.

چوپان مات و مبهوت ماند. این چه کاری بود و چه تأثیری داشت؟

پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت:

تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد. آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید و من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر
خویش نمی‌گذارد و خود را نمی‌شکند چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد.

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/31ساعت 13:42 توسط Ye_Aber|

کــــــــاش گاهی زنـــــــــدگی

[◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►]

داشت . . . !

 

نوشته شده در شنبه 1391/02/30ساعت 19:0 توسط Taravat|

تونل ها راست میگویند.....
راه هست ....
حتئ در دل سنگ!

نوشته شده در شنبه 1391/02/30ساعت 18:47 توسط Taravat|

به خوابی هزار ساله نیازمندم

تا فرسودگی گردن و ساق ها را از یاد ببرم

و عادت حمل درای کهنه ی دل را

از خاطر چشمها و پاها پاک کنم

دیگر هیچ خدایی

از پهنه مرا به گردنه نخواهد رساند

و آسمان غبارآلود این دشت را

طراوت هیچ برفی تازه نخواهد کرد

 

نوشته شده در شنبه 1391/02/30ساعت 14:4 توسط Ye_Aber|

بی وفا!!

ایـن روزهـا نـه مـجـالـی

بـرای دلـتـنـگـی دارم

و نـه حـوصـلـه ات را..

ولـی بـا ایـن هـمـه،

گـاه گـاهـی دلـم هـوای تـو را مـیکـنـد . . .


نوشته شده در شنبه 1391/02/30ساعت 1:17 توسط Ye_Aber|

بعضی ها ” حریم خصوصی ” برایشان مفهومی ندارد

وقت رفاقت یا زندگی با آنها مثل این است که وسط چهارراه نشسته ای !

 

نوشته شده در شنبه 1391/02/30ساعت 1:13 توسط Ye_Aber|

دیروز که دیدم‌ش ،

دیروز که خیلی اتفاقی چشم‌هام ایستاد روبروی چشم‌هاش ،

یاد باد به روزهایی گفتم که بر تن اش،

 پیراهن نازک حریری بود ،

سپید رنگ

از جنس حیا .

و چه برازنده اش بود !

دخترک با موهای لخت ِ مشکی که تا کمرش می‌رسید ، توی آن پیراهن سپید ، چه خواستنی تر بود .

نمی دانم  سپیدی ِ پیرهن دل‌ش را زده  یا گرگ ِ روزگار پیراهن‌ش را دریده.

 نمی دانم .

نوشته شده در جمعه 1391/02/29ساعت 22:9 توسط Shayan|

دلتنگـی، پیچیــده نیســت...

یک دل..

یک آسمان..

یــک بغــض ..

و آرزوهــای تـَـرک خـورده !

به همین ســادگـی ...

نوشته شده در جمعه 1391/02/29ساعت 22:6 توسط Shayan|

صـدای پای تو که می روی

صـدای پای مــرگ که می آید . . . .

دیـگر چـیـزی را نمی شنوم !

 

نوشته شده در جمعه 1391/02/29ساعت 12:2 توسط Ye_Aber|

از شوق به هوا

به ساعت نگاه میکنم

حدود سه نصف شب است

چشم میبندم که مبادا چشمانت را

از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره میروم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه کشدار شبگردان خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس

از شوق به هوا میپرم چون کودکیم

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

آری از شوق به هوا میپرم

و خوب میدانم

سال هاست که مرده ام ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/28ساعت 20:0 توسط Ye_Aber|

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند .انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.
... زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.مرد جوان: مرا محکم بگير .
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه افريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي اخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود وخودش رفت تا او زنده بماند

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/28ساعت 14:5 توسط Taravat|

یه آقای جوان خوش تیپی هم اومد تو گفت: آقا ابراهیم قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم...

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش...
همینجور که داشت کارشو انجام میداد رو به پیرزن کرد گفت: شما چی میخواین مادر جان؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: لطفا" به اندازه همین پول گوشت بدین آقا...

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد و گفت: پونصد تومان! این فقط آشغال گوشت میشه مادر جان...

پیرزن یه فکری کرد و گفت: بده مادر... اشکالی نداره... ممنون...

قصاب آشغال گوشت‌های اون آقا رو کند و گذاشت برای اون خانم...

ادامه داستان در ادامه مطلب ... . .


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/28ساعت 12:6 توسط Ye_Aber|

به خــاطـــر مــن بخـــنـــد ..
حتـــی به دروغ . . .
گـــاهی بـــاید به کســـی تنـــفـــس مصـــنـــوعـــی داد . . .

 

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/28ساعت 1:46 توسط Ye_Aber|

تا تو رفتی همه گفتند:
"از دل برود هر آنکه از دیده برفت"
و در آن لحظه به ناباوری و غصه من خندیدند.
و کنون آه تو ای رفته سفر،
که دگر باز نخواهی برگشت
کاش میآمدی و میدیدی
که در این کلبه خاموش هنوز
یادگار تو بجاست!
کاش یک لحظه سرود شب اندوه مرا میخواندی
و بدانی تو

"که از دل نرود هر آنکه از دیده برفت"

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/28ساعت 0:19 توسط Ye_Aber|

خدایااااااااااااااااااااااااا
کاری کن که اونایی که تو زندگیمون نیستن تو خوابمونم نباشن!!

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/27ساعت 20:38 توسط Ye_Aber|

لبخند بزن!!!

عکاس مدام این جمله را تکرار میکند.........

اصلا هم برایش مهم نیست که........

در وجودت حتی یک بهانه برای شاد بودن نداری

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/27ساعت 20:31 توسط Ye_Aber|

یه عده هم هستن که تا ما آنلاین میشیم، آفلاین میشن

عزیزم خودتو اذیت نکن ، منم حوصله تورو ندارم!

 

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/27ساعت 16:15 توسط Ye_Aber|

زن که نخندد

صدای ماشین های دور خواهد آمد

کودک که بازی نکند

صدای باران برسقف خواهد آمد

درخانه ما

همه ساعت هشت

سر زیر پتو  می برند

و نمی خوابند

 

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/27ساعت 15:58 توسط Ye_Aber|

خیلی وقته دیگه زندگی خوش نمی گذره… فقط… میگذره

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/27ساعت 15:53 توسط Ye_Aber|

تنها جایى که حجاب مى کنیم هنگام نماز است!
گویا تنها کسى که با ما نامحرم است خداست

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/25ساعت 14:56 توسط Ye_Aber|

تورا چه به فرهاد؟
یک فرهاد بود و یک بیستون عاشقى!
تو همین یک وجب دیوار را بردار
من باورت مى کنم!!!

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/25ساعت 13:53 توسط Ye_Aber|

پــس از مــن

کســي اگــر تــرا ببــوســد،

روي لبهــايــت

تــاکستــانــي را خــواهــد يــافــت

کــه مــن کــاشتــه ام . . .

 

شاعر: نزار قبانی

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 13:12 توسط Ye_Aber|

و امــا تــو،

اي مــادر!

 

اي مــادر،

هــوا ، همــان چيــزي اســت

کــه بــه دور ســرت مــي چــرخــد

و هنگــامــي کــه تــو مــي خنــدي،

صــاف تــر مــي شــود!

 

شاعر: حسین پناهی

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 13:11 توسط Ye_Aber|


آخرين مطالب
» ایرانسل
» سیگار
» نگاه...
» یالان...(محسن یگانه)
» آخر قصه !
» آسفالت
» وجدان
» داستان کوتاه “مشکل چوپان”
» کــــــــاش...
» تونل ها!

Design By : Pichak